مرتضى راوندى

34

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )

او مىنشستند و ساعتى با او غم دل مىگفتند و او را تسلى مىدادند . و اين خبر به عبد اللّه طاهر رسيد و او را بسيار ناخوش آمده نزديك امير المؤمنين درآمد . عرضه داشت كه اين فضل ربيع ، وزير پدر و برادر تو بوده است و پنجاه سال شد كه تا در بزرگى و سرورى عمر گذرانيده ، و محل او در دلها ، و عظم او در چشمها بسيار است ، و امير المؤمنين فرموده است تا او را بر درگاه سلطان در ميان خلق نشانند ، و هر بزرگ و مهتر از خواص حضرت تو كه از اينجا بيرون مىروند گذر ايشان بر وى مىافتد و زمانى به جهت دلدارى در نزديك او مىنشينند ، و اين شيوه ، حرمت همه را زيان دارد و قاعدهء جمله باطل مىشود . امير المؤمنين گفت : « اكنون چه مىخواهى ؟ گفت ، آنكه او را به حرمت بدارى و دل بر وى خوش كنى . گفت ، دل من بر وى خوش نشود اما به جهت خاطر تو چيزى كه از وى بستده باز فرمودم و حرمت او را زياد گردانيدم و در شمار ساير خدمتكاران خود منتظم ساختم . چون او بازگشت ، فضل را كسى خبر داد كه عبد اللّه طاهر در حق تو چنين پرسشى كرد و تيمارى داشت و مقرر گردانيد كه چون به در سراى آيد ، دو خادم با وى سواره آيند و به جايگاه بهتر از آن نشيند . . . » همچنين از مطالعهء دو مورد زير ، مىتوان تا حدى به روابط و مناسبات طبقات مختلف باهم واقف گرديد : « معتصم خليفه ، رسول به خراسان فرستاد به نزديك عمرو بن ليث . رسول پيغامها مىداد و عمرو را خادمى بود ملازم خدمت وى بود ، حاضر بود . رسول عمرو را گاه تهديد دادى و گاه تلطف فرمودى و اميد دادى . خادم در جواب رسول گفت : آنكس كه نه به خواندهء تو آمده است از راندن تو نگريزد . پس اگر به تهديد تو برگردد تلطف بسيار از چه كنى ؟ عمرو حاجب خود را فرمود كه خادم را بيرون برند و صد چوب بزنند و هزار درم عطا دهند ؛ و فرمود سخن نيكو بود ولى از خادم بىادبى بود كه نه به پايهء خويش گفت . » عشق محمود به خواهر اياز « آورده‌اند كه سلطان يمين الدوله محمود سبكتكين ، انار اللّه برهانه ، مدتى بود كه بر خواهر اياز مفتون شده بود . . . مىخواست كه او را در عقد خويش آورد ليكن انديشه مىكرد كه مبادا ملوك و سلاطين او را بدان عيب كنند و خواص او را بدان نكوهند . پس مدتى در آن مىپيچيد . ابو نصر مشكان مىگويد كه شبى در خدمت سلطان بودم . چون مجلس خالى شد ، سلطان پاى دراز كرد ، پس مرا فرمود كه پاى مرا بمال . مرا يقين شد كه هر آينه با من سرى خواهد گفت . پس فرمود حكيمان گفته‌اند كه راز از سه كس نبايد نهفت ؛ يكى از طبيب استاد ، دوم از ناصح مشفق ، سوم از خدمتكاران مصلح و عاقل . . . فرمود مدتى است كه آن سر پوشيده ( يعنى خواهر اياز ) را مىخواهم كه به نكاح خود آورم ، اما مىگويم كه نبايد كه ملوك اطراف مرا به خفت عقل و زلت راى نسبت كنند . . . در هيچ تاريخى خوانده‌اى كه پادشاهان بنده و موالى خود را در عقد آورده‌اند يا نه ؟ ابو نصر گفت ، من خدمت كردم و گفتم در عالم بسيار بوده است ؛ و ملوك سامان موالى خود را بسيار در عقد آورده‌اند . و عالميان اين معنى را جز به كمال عفت و ديانت پادشاه حمل نكنند . و براى پادشاه پوشيده نماند كه قباد در آن وقت كه به تركستان مىرفت ، در شهر اسفراين ،